دخترا سیب گلابن!

شعر و دختران


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 14:20 توسط سیب گلاب|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 14:2 توسط سیب گلاب|

فداکاری عشق ایثار

 

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 17:9 توسط سیب گلاب|

عکس,عکس داغ,سایت عکس,


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 17:6 توسط سیب گلاب|

 

مرگ زندگی خوب بودن خدا

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم!
گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!
گفتم: خدا کریمه، انشالله  که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم!؟
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد! با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.. آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!

سرتونو درد نیارم من کار میکردم؛ اما حرص نداشتم.. بین مردم بودم؛ اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم..
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.. گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.. خلاصه اینکه این ماجرا منو آدم خوب و مهربانی کرد.
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم! با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.. گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!
خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:54 توسط سیب گلاب|

فداکاری عشق زندگی ببر

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.
 در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطره‌های بلورین
اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:47 توسط سیب گلاب|

محتسب علیرضا عصار جای خالی تنهایی بی تو

 

یه نفس دور از تو بودن واسه من ماهی و سالی
با یه عکس و چند تا نامه پر نمی‌شه جای خالی

میون بود و نبودت جای خالیتُ حساب کن
وقت اومدن تموم ثانیه‌ها رو جواب کن

یه عالم فرقه میون از جدایی دق آوردن
تا با دستای قشنگت تو خود عاشقی مردن

چشممُ به گریه بنداز فکر نکن تو عشق فقیرم
ضرب تو ضربه‌ی ساعت زنده می‌شم و می‌میرم

قلبمُ به غصه بشکن نگاه کن به تیکه پارم
من به غیر از خواستن تو، رو لبم حرفی ندارم

ترانه‌سرا: افشین مقدم

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:44 توسط سیب گلاب|

پل الوار مدار صفر درجه دوستت دارم دوست داشتن احمد شاملو

 

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

اثر پل الوار و ترجمه احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:40 توسط سیب گلاب|

واسه‌ت چند تا شمع روی میز روشنه.. کنارش یه شاخه رز صورتی
یکم اونطرف‌تر منم که میخواد.. تورو داشته باشم به هرقیمتی

پس پنجره فصل پائیزیه.. داره دست تکون میده ابرسیاه
هوا سردو غمگین و بارونیه.. درست مثل من توی این لحظه‌ها

نمیدونی دلتنگی خیلی بده.. نمیخوام ازت دوربشم بیش ازین
بیا بگذر از این همه فاصله.. بیا ساعتی پیش قلبم بشین

کنارم بشین با تو حالم خوشه.. بذار عطر تو باشه تو این فضا
بذار اون رز صورتی تازه شه.. بذار که جدایی بشه روسیا

 ترانه‌سرا: اعظم هاشمی 

 

گل رز پاییز فاصله دلتنگی جدایی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 16:37 توسط سیب گلاب|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 19:59 توسط سیب گلاب|

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
_ و نوش‌داروی اندوه؟
_ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.

و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
_ چقدر هم تنها!
_ خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
_ دچار یعنی
عاشق.
_ و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
_ چه فکر نازک غمناکی!
_ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
_ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
_ نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی که
_ غرق ابهامند.
_ نه،
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.
و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز .
و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.
و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را.
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
که هیچ ماهی هرگز.
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی اشراق
در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.
و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.

سهراب سپهری

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 19:31 توسط سیب گلاب|

دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر می‌خوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست
می‌بوسمت اما نمی‌مونم
تو دائم از آینده می‌پرسی
من حال فردامم نمی‌دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
دنیای ما اندازه هم نیست

ترانه‌سرا: رستاک
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 19:23 توسط سیب گلاب|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:17 توسط سیب گلاب|

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:16 توسط سیب گلاب|

در کتاب الیس در سرزمین عجایب...الیس می گه "کلمات معنی هایی رو می دن که من بخواهم"....ولی کاش ما آدمها درک و فهممون از کلمات یکسان بود..

راستی هنر چی و هنرمند کی؟

هر کسی بلندگو رو برداشت و خوند...یه عده هم خوششون اومد..بعد معروف شد و یه پول گنده ای زد تو چیب می شه هنرمند؟

راستی چرا به مایکل جکسون می گن هنرمند بزرگ از دنیا رفت؟ چون یه عده از خوندش خوششون می اومد؟ چون خوب می رقصید و یا چون پولدار بود؟

چطور می شه کسی رو هنرمند دونست؟

مگر نه اینکه هنر سلیقه است....پس اگر کسی خوند یا نقاشی کرد و یا اهنگی زد و کسی خوشش نیومد می شه بی هنر؟ ....

اگر بگیم که هر کسی که کار هنری کرد چه کسی خوشش بیاد و چه خوشش نیاد هنرمنده.. پس همه هنرمندند؟ اگر هم بگیم که باید کسی خوشش بیاد و اونو هنرمند بخونه که انصاف نیست چون یه عده ای دیگه ممکنه خوششون بیاد!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 19:4 توسط سیب گلاب|

امشب از آسمان ديده‌ي تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در زمستان دشت كاغذها

پنجه‌هايم جرقه مي‌كارد

 

شعر ديوانه‌ي تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش‌ها

پيكرش را دوباره مي‌سوزد

عطش جاودان آتش‌ها

 

آري آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست!

 

از سياهي چرا هراسيدن

شب پر از قطره‌هاي الماس است

آْنچه از شب بجا مي ماند

عطر خواب آور گل ياس است

                                                            فروغ فرّخزاد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:15 توسط سیب گلاب|

 

 

از درخت شاخه در آفاق ابر 

برگ های ترد باران ریخته! 

بوی لطف بیشه زاران بهشت

 با هوای صبحدم آمیخته!

  

                                          سیم هر ساز از ثریا تا زمین

                                          خیزد از هر پرده آوازی حزین

                                          هر که با آواز این ساز آشنا

                                          می کند در جویبار جان شنا!

 

دلربای آب شاد و شرمناک

عشق بازی می کند با جان خاک!

خاک خشک تشنه دریا پرست

زیر بازی های باران مست مست!

 

                                          می شکافد دانه می بالد درخت

                                          می درخشد غنچه همچون روی بخت! 

                                          باغ ها  سرشار از لبخندشان 

                                          دشت ها سرسبز از پیوندشان 

                                          چشمه و باغ و چمن فرزندشان

  

با تب تنهایی  جانکاه خویش 

زیر باران می سپارم راه خویش

 شرمسار از مهربانی های او

 می روم همراه باران کو به کو 

                                         چیست این باران که دلخواه من است؟ 

                                         زیر چتر او روانم روشن است

                                         چشم دل وا می کنم

                                         قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم:

  

قطره ها چشم انتظاران هم اند

 چون به هم پیوست جان ها  بی غمند 

چون رسد هر قطره گوید:" دوست! دوست ..." 

می کنند از عشق هم قالب تهی 

ای خوشا با مهرورزان همرهی!

  

                                         با تب تنهایی جانکاه خویش  

                                         زیر باران می سپارم راه خویش 

                                         سیل غم در سینه غوغا می کند 

                                         قطره ی دل میل دریا می کند 

قطره ی تنها کجا , دریا کجا 

دور ماندم از رفیقان تا کجا

همدلی کو ؟ تا شوم همراه او 

سر نهم هر جا که خاطرخواه او! 

                                       شاید از این تیرگی ها بگذریم 

                                        ره بسوی روشنایی ها ببریم 

                                       می روم شاید کسی پیدا شود 

                                      بی تو کی این قطره دل , دریا شود؟!

 

                                                                                       فریدون مشیری

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:5 توسط سیب گلاب|

 
 
شادی کجاست؟

در قلبی که تنهاست؟

لبخند چیه؟

برای من که دلم تنهاست؟

عشق چیه؟

فکر کنم معجزه ای نگاهاست.

تلخی اشک چیه؟

شاید پیدا نکردن یارهاست.

بوسه چیه؟

اینو میدونم جفت شدن لب هاست.


 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:31 توسط سیب گلاب|

 




تمام امشب را

مثل هر شب

به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها

و برفی که بر زمین نشسته

به تصویر تو

خیره خواهم شد

و آرام آرام

چکه خواهم کرد

روی همه خاطرات ...!!


 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:29 توسط سیب گلاب|

عشق يعني حسرت شبهاي گرم.

عشق يعني ياد يک روياي نرم.

عشق يعني يک بيابان خاطره.

 عشق يعني 4 ديوار بدون پنجره.

 عشق يعني گفتني با گوش کر.

عشق يعني ديدني با چشم کور.

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت.

عشق يعني آخر خط بهشت.

عشق يعني گم شدن در لحظه ها.

 عشق يعني آبي بي انتها.

 عشق يعني يک سوال بي جواب.

عشق يعني راه رفتن توي خواب.

عشق يعني قلب سوخته از فراق.

عشق يعني دل سپردن به سراب.

عشق يعني چهره ديدن توي ماه.

عشق يعني ساده بودن بي ريا.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:6 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:54 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:53 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:19 توسط سیب گلاب|

نامت چه بود؟آدم
فرزند؟من را نه پدر نه مادر،اولین یتیم خلقت
محل تولد؟بهشت پاک
اینک محل سکونت؟خاک
آن گرده چیست بر گردن نهادی؟امانت است
قدت؟روزی چنان بلند که همسایه ی خدا و اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟حوای خوب و پاک،قابیل خشمناک،هابیل زیر خاک
روز تولد؟در روز جمعه ای، به گمانم روز عشق
رنگت؟اینک فقط سیاه ،ز شرم چنان گناه
چشم ات؟رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان
وزنت؟نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست،نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا
شغلت؟در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکی تو؟خدا
نام وکیل؟آن هم فقط خدا
جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟همین
حکمت؟تبعید در زمین
هم دستت در گناه؟حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
ز چه؟که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟آری
که؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟دیگر گلایه نه ولی...
ولی که چه؟که حکمی چنین،آن هم به یک گناه؟!
دلتنگ گشته ای؟زیاد
برای که؟ فقط خدا
آورده ای سند؟بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامن؟بلی
چه کس؟تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟!می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:29 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:48 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:47 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:44 توسط سیب گلاب|

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم

که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم

تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از

پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو

قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي

براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و

ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر

گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت

کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن

چنين نوشته شده بود:


سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت

بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به

خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم..

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:42 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:39 توسط سیب گلاب|

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:38 توسط سیب گلاب|


آخرين پست ها
» تصاویر عاشقانه و غمگین
» عکس های جدید عاشقانه
» عشق واقعی
» عکس های عاشقانه با متن فارسی
» من رفتنی ام
» ابراز عشق
» نفس
» تو را دوست می‌دارم
» رز صورتی
» عکس های عاشقانه
Design By : Pars Skin