تبليغاتX
دخترا سیب گلابن!

dokhtar2020

سیب گلاب

dokhtar2020

http://dokhtar2020.blogfa.com

دخترا سیب گلابن!

دخترا سیب گلابن!

دخترا سیب گلابن!

سلام به تمام عزیزانی که به این کلبه ی حقیر من سر میزنن امیدوارم از آپ هایی که میذارم خوشتون بیاد تمام سعی خودمو میکنم تا مطالب وعکسهایی که گذاشتم ودر آینده ان شا الله خواهم گذاشت خوب و آموزنده باشه,من زیا اهل صحبت نسیتم به همین دلیل هم هست که زیاد توی وبلاگم حرف نمیزنم فقط از مطالبی که خوشم میاد استفاده میکنم و براتون میذارم تا همه استفاده ببرند ممنون فقط نظر یادتون نره عزیزان,خدا نگهدار همتون. شعر و دختران

دخترا سیب گلابن!

دخترا سیب گلابن!
شعر و دختران
بوسه!!!

شادی کجاست؟

در قلبی که تنهاست؟

لبخند چیه؟

برای من که دلم تنهاست؟

عشق چیه؟

فکر کنم معجزه ای نگاهاست.

تلخی اشک چیه؟

شاید پیدا نکردن یارهاست.

بوسه چیه؟

اینو میدونم جفت شدن لب هاست.


 

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 13:31 |
خدایا!!
 

قطعه زیبا | عاشقانه


تمام امشب را

مثل هر شب

به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها

و برفی که بر زمین نشسته

به تصویر تو

خیره خواهم شد

و آرام آرام

چکه خواهم کرد

روی همه خاطرات ...!!


 

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 13:29 |
عشق یعنی ...

عشق يعني حسرت شبهاي گرم.

عشق يعني ياد يک روياي نرم.

عشق يعني يک بيابان خاطره.

 عشق يعني 4 ديوار بدون پنجره.

 عشق يعني گفتني با گوش کر.

عشق يعني ديدني با چشم کور.

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت.

عشق يعني آخر خط بهشت.

عشق يعني گم شدن در لحظه ها.

 عشق يعني آبي بي انتها.

 عشق يعني يک سوال بي جواب.

عشق يعني راه رفتن توي خواب.

عشق يعني قلب سوخته از فراق.

عشق يعني دل سپردن به سراب.

عشق يعني چهره ديدن توي ماه.

عشق يعني ساده بودن بي ريا.

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 16:6 |
جای خالیه من وتو
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 15:54 |
این دیگه آخرشه
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 15:53 |
I LOVE YOU
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 12:19 |
اینک فقط سیاه ..........
نامت چه بود؟آدم
فرزند؟من را نه پدر نه مادر،اولین یتیم خلقت
محل تولد؟بهشت پاک
اینک محل سکونت؟خاک
آن گرده چیست بر گردن نهادی؟امانت است
قدت؟روزی چنان بلند که همسایه ی خدا و اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟حوای خوب و پاک،قابیل خشمناک،هابیل زیر خاک
روز تولد؟در روز جمعه ای، به گمانم روز عشق
رنگت؟اینک فقط سیاه ،ز شرم چنان گناه
چشم ات؟رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان
وزنت؟نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست،نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا
شغلت؟در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکی تو؟خدا
نام وکیل؟آن هم فقط خدا
جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟همین
حکمت؟تبعید در زمین
هم دستت در گناه؟حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
ز چه؟که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟آری
که؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟دیگر گلایه نه ولی...
ولی که چه؟که حکمی چنین،آن هم به یک گناه؟!
دلتنگ گشته ای؟زیاد
برای که؟ فقط خدا
آورده ای سند؟بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامن؟بلی
چه کس؟تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟!می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 23:29 |
باز یکی بود یکی نبود
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:48 |
منتظرتم گلم
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:47 |
مثل باران باش

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:44 |
داستان پیوند قلب
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم

که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم

تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از

پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو

قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي

براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و

ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر

گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت

کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن

چنين نوشته شده بود:


سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت

بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به

خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم..

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:42 |
قلب من
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:39 |
نمی دانم چه می گویم...
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:38 |
عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام. 

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:36 |
خداحافظ...


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت 20:9 |
الو... خونه خدا ؟؟؟
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدايا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت....

                                 بگذارید تا می توانم بازی کنم

                                                                              که فردا

                                با من بازی خواهند کرد

                                                                           بگذارید بچه بمانم....

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 19:47 |
آدمک بیرنگ...
Click to view full size image
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:45 |
چیه؟؟؟
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:41 |
بی تو زندگی عذابه ...
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:33 |
عاشقتم...
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:28 |
نمیتونم...
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:28 |
سکوتی بالاتر از فریاد
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:27 |
LOVE
Click to view full size image
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 20:20 |
عاشقت می مانم...
کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 20:41 |
عشق

فکر میکردم که عشق یک پرنده است
یک گل است
یک ترانه است
یا که خنده های کودکانه است
هر چه هست جاودانه است

•••

فکر میکنم که عشق مذهب است
آب و نان و باد و خاک و خانه نیست
مکتب است...

•••

عشق مرگ نیست
زندگی ست
سخت نیست
عین سادگی ست
عشق عاشقانه های باد و گندم است
اولین پناهگاه کودکی
آخرین پناهگاه آدم است
روی برگ لاله های سرخ نو شکفته در سپیده دم
چو شبنم است

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 20:40 |
LOVE

به بوی کوچه مست شدم

به خیسی خیابان مشنگ شدم

درون کلبه ی کوچکم صدای شرشر باران مییچد

پنجره را باز میکنم

روی گونه هایم،چشمهایم،پلکهایم

اشکهای آسمان جاری

دست میکشم به چهره ی سیاه آسمان

لبخندزنان میگرید

پنجره را میبندم

محکم میکوبد،بردر میزند

کسی،جایی،دری نگشوده،نه حتی پنجره ای در افق خواهش مداوم بی اثرش

دستهایش را به پنجره میچسباندو با ناامیدی به پایین مینشیند،دستهاش سر میخورند

حریم صورتی اتاقم را سکوتی جانکاه در بر میگیرد

پنجره را میگشایم

در هوای سردتهران میهمان امشب من باران است

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 18:39 |
دوست دارم...
بهار-بیست دات كام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com
|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 18:0 |
دوست داشتن

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره.

 يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

 يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم.

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 20:0 |
بی خیال ...

دوباره بی خیال بی خیال، از پس روزهای سرد و یخ زده می گذرم.

نه نگاه عاشقانه ای به این آدمکهای خاکی و نه چشمان اشکباری رو به آسمان.

نه دستانم می لرزند و نه التهاب قلبم دیوانه ام می کند...

دوباره بی خیال بی خیال، از کنار آغوشهای پر از محبت نیمکتهای گوشه پارک می گذرم و به زمین چشم می دوزم.

نه لبخندی بر لب و نه شوق پروازی در دل...

دوباره می گذرم، نمی مانم...

این شهر پر از تلخی و ناکامی عذابم می دهد.

این روزهای نامهربان نابودم می کنند...

می روم، می گذرم، نمی مانم...

آرزوهایم در دل، گامهایم پر تردید، پرستوی عشقم از آشیانه ای به آشیانه دیگر...

به دنبال چه می گردی؟!نمی دانم...

نگاهی منتظرت نيست، چه می خواهیم از این زندگی؟!نمی دانم...

 

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 19:58 |
اندکی صبر سحر نزدیک است
شب سردي است و من افسرده   

راه دوري است وپايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدم ها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افزود مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

واي اين شب چقدر تاريك است

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم ؟

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليك غمي غمناك است! 

|+| نوشته شده توسط سیب گلاب در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 19:54 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ